خسته بود...
بال هایش را گوشه ای گذاشت.نگاهشان کرد هنوز تمیز
بودند.قشنگ ترین بال های دنیا مال او بود.کم کم خوابش برد.
صبح به دنبال بالهایش گشت . آن جا نبودند و در دل به خود
میگفت : کاش هیچ گاه نداشتنشان را به سنگینی آن ها ترجیح نمی
داد.
فرشته غمگین بود.
فرشته دیگر فرشته نبود...